✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب تاسیان نوشته سرکار خانم مطهره فرخی را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
صدایت را می شنوم ، گاهی میان بی قراری باران
گاه در بی سامانی سنگ فرش های خیابان ، گاهی نیز در اشک نامعلوم عابر خسته ای که شبانگاه را تا سپیده صبح قدم شماری میکند .
داستان نابسامان گذر دخترک از خیابان خیال که گه گذر های جاده اورا به زندگی باز میگرداند، واقعیتی که دست در جان بی رمق او داشت تا تنفس هایش گرو بی مهری زندگانی شود
و هر گردی که از کناره ی دین جاده ی بی انتها بلند می شود اورا به خود وادارد تا نگاهی بیندازد و از خود گم نشود
که تنها خودش مانده بود برای خودش
گمشده اش تمام دارایی زیستن بود ، دستاورد و امید که بر چشمانش میجوشید و بر زمین زیر پایش جانی دوباره میگرفت
خواندن بی هوا داستانی که از آغوش گذران هجر به آغوش دید دیگران
شاید التیام بخش اما زخم هایی به جان آمیخته است که نپرس
در پس کوچه های مرکز شهر به دور از دید عابران بی هوا رهگذر در میان طوفان صدای آدمیان
کسی بر جان خانه رخت دلواپسی پهن کرده و خود میان تر بودن این رخت بر نشستن را برگزیده و هرکه دست اورا از میان رطوبت این نگرانی به بیرون هدایت میکند گاهی اشک میشود و گاهی بی حالی
مقاومت نمیشود
خالی نمیشود
گویی درونش به جنگی باروت قرار دارد ، باروت های تحریک شده ای آماده ی انفجار
از کودکی همان بود
اما هیچوقت به اینجای ماجرا نرسیده بود که بخواهد بترکاند این بی انتها باروت را
لبخند و عشق هم نتوانست از دل بیرون کند اینهارا
آغوش امن هم نمیافت
حسرت و دلواپسی و دلتنگی بود
که با نخی نازک شده از پوسیدگی زمان بر جان زیستن آویزان مانده بود
حالا مبهوت مانده ام که چگونه میشود این چنین باشد آن هم میان بی شمار واژه ی غریب زندگی
دوری و دلتنگی که به میان می آید دیگر نمیتوان سکوت را پیشه زیستن کرد باید فریاد کشید و هوا دوید و دور شد و از تن سرد تاریخ گرمی جان را بیرون آورد تا یادآور شود حضور را
اینک که رفتن ها آموزه ی جهان است
حال که غربتِ تنهایی عضو لاینفک زیست انسان هاست
کنون که شهد شیرین آغوش فراموشی میطلبد و جداماندگی بی انتها و تلخ را یادگار میدهد
زندگی باید
زندگی باید تا شادمان شود عزیز رفته ، تا توان یابد جان پر زور آینه تا از بی تابی بگریزد پهنای جانِ چهره ی دخترک از آوار و آثار این خستگی ، خستگی انتظار، خستگی دلتنگی ، خستگی عاشقی
او به جان نحیف خود مینگریست، بی سالها سوگ به جامانده در خاطرش
به وداعی که نکرد
به امیدی که به دیدار داشت
اما او رفت
صدایی از خود ، رد قدمی، عطر پیراهنی تنها به جاگذاشت
برنامه اش سفر بود ، گذشتن از زندگی در جانش غریبی میکرد
خسته بود اما به روزهای خوش امیدی هموار داشت
آنچه دخترک در فقر آن دست و پا میزد
از آرامش غنی ،از صبر سرشار بود
اشک بی امان هم شاید حکایت همین سرنوشت نابسامان بود
چراغ خانه تاریکی گزید تا آرام شود
دیوار خانه از غربت تنهایی ترک برداشت
آخرین خیال و آخرین حضور درهم تنید و اینها عذاب چند ساله او شد
کاش بر میگشت، همانگونه که هربار
آرام و بی صدا ، با لبخندی از جهانِ جان
با آغوشی به وسعت جهان و به امنیتی خیال ناپذیر
کاش می آمد
کاش حالا یک حسرت از نمانده بود






هنوز بررسیای ثبت نشده است.