✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب خدای او نوشته سرکار خانم فاطمه رستم زاده سرشکه را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«سیاوش»
قبل از آنکه به آن مهمانی بروم یک پسر مجرد معمولی ۲۷ ساله بودم؛ با آنکه تصویر روشنی از آینده نداشتم اما نه از پلیس میترسیدم نه از فکر شرکت کردن در یک جنایت به خودم میلرزیدم.
اولین دقایق جمعه ۲۰ مردادماه بود. در مهمانی تولد رامین، پسر عمو و شریک کاریام شرکت کرده بودم. به شومینهی گوشهی سالن تکیه دادم و از دور، جمعیت را نگاه کردم. با آنکه سالن پذیرایی حدود پنجاه متر مربع بود اما فقط بیست متر وسط پر بود از جمعیت.
رها، خواهر رامین، کیک تولد مستطیل شکلی را در دست گرفته بود و به سمتشان میرفت. نمیدانم پیراهن بلند ارغوانیاش بیش از اندازه تنگ بود یا پاشنههای کفشش بلند بود، چون با احتیاط زیادی راه میرفت؛ شاید هم بخاطر بزرگی و سنگینی کیکی بود که در دست داشت. آهنگ «تولدت مبارک» پخش شد. همه، همراه با آهنگ از رامین میخواستند شمع سی و چهار سالگیاش را خاموش کند تا صدسال زنده بماند. اگر من بودم این کار را نمیکردم؛ میگذاشتم شمعها آرام آرام روی کیک آب شوند. مگر چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؛ اینکه در سن بیست و هفت سالگی بمیرم؟ یا اینکه صدسال عمر نکنم؟ هیچکدام اهمیت چندانی برایم نداشت. تنها چیزی که در آن لحظه اهمیت داشت این بود: نمیخواستم اتفاقی ناگهانی آرامش نسبیام را بهم بزند. برای همین نمیخواستم فردا با پدرم مواجه شوم. تمام فکرم را همین درخواست دیدار نابههنگام و بیدلیل پدرم پرکرده بود.
سیاوش چرا اینجایی؟
رها برشی از کیک را دستم داد و کنارم ایستاد. موهای بلوندش شانههای برهنهاش را پوشانده بود.
یه لحظه گمت کردم.
فکر نمیکردم اینقدر شلوغ باشه.
وگرنه نمییومدی؟
خودمو برای یه جشن خانوادگی آماده کرده بودم.
نگاهی به سراپایم انداخت.
آهان پس بگو چرا اینجوری لباس پوشیدی. لحظه اول وقتی با کت و شلوار رسمی دیدمت تعجب کردم. نگو خودت رو برای برخورد با بابام آماده کردی.
دلم رو خوش کرده بودم از زیر زبون عمو دربیام فردا بابام چیکارم داره.
چیزی شده؟
عقلم به جایی نمیرسه. هرچی این هفته رو بالا و پایین میکنم به چیزی نمیرسم.
لوسترهای بزرگ وسط پذیرایی خاموش شد. دید چشمم به رقص نوری که گاهی روی صورت رها میافتاد، محدود شد. صدایمان میان موسیقی گم شده بود. فرشاد به سمت ما آمد. تنها فرزند عمهام بود. بلوز اندامی قرمزش توی ذوق میزد، حتی بیشتر از کت و شلوار من. دست بزرگ و زمختش را به سمت رها دراز کرد.
افتخار میدید برقصیم؟
تو هم میای؟
فرشاد ابروهایش توی هم رفت و دستش را انداخت. شانهای بالا انداختم و با اکراه همراهشان شدم. همانقدر که فرشاد، رها را دوست داشت، از من بدش میآمد؛ البته این احساس دو طرفه بود.
موسیقی گنگ و نامفهوم شده بود. به گوشهی دنجی از اتاق پذیرایی پناه بردم. با کلافگی کتم را روی مبل انداختم. کراواتم را شل کردم و روی دستهی مبل نشستم و جمعیت را پشت دود اولین پک سیگارم پنهان کردم.
چشمم به میز افتاد. انعکاس چهرهام شبیه پدرم شده بود. شاید آن شبی که مست به خانه برگشت، همین تصویر را توی گیلاس دیده بود؛ یک چهرهی رنجور و خسته که نمیداند با زندگیاش چه کند.
نه سال پیش بود.






هنوز بررسیای ثبت نشده است.