✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب داستانهای کوتاه قند سفید نوشته سرکار خانم پانیذ کیمیا را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
مقدمه
کتاب پیش رو، مجموعه داستانهای کوتاهی است که از پانزده سالگی تا به امروز نوشتهام. اولین داستان با نام قبرستان روی تپه، در سال هشتادوچهار برنده جایزه بهترین داستان در منطقه هفت تهران شد. این مجموعه برای مخاطبین نوجوان در نظر گرفته شده است.
لازم به ذکر است این مجموعه شامل هجده داستان کوتاه است که در هر داستان بین یک تا نه کد رمزی قرار داده شده که از طرفی خواننده را سرگرم و از طرف دیگر او را به فکر وادارد. البته کشف راز و رمز هر داستان و ارسال آن برای من، خالی از لطف نبوده و شخص برنده بهعنوان جایزه، صاحب کتاب تیته، اولین کتاب نوشته شده من خواهد شد. برندههایی که کتاب تیته را دارند، وجه نقدی به اندازهی هزینه کتاب دریافت خواهند کرد.
قبرستان روی تپه
پیرزن هر روز عصر به قبرستان روی تپه در روستای تمبی میرفت و کنار قبر شوهر خدابیامرزش ملّاموسی مینشست. با او درد و دل میکرد. آواز بختیاری میخواند و گاهی در مورد احوال بچهها به او خبر میداد. گاهی از بیوفایی روزگار گله میکرد و دست آخر هم میگفت آنقدر خسته شدهام که به همین زودیها پیشت میآیم.
دمدمههای عید، تمبی از بوی آفتاب و شکوفه و چمن پر میشد. دشتهای پهناوری که با لالههای سرخ مخملی پوشانده شده بود، طبیعتی مجذوبکننده که هوش از سر هر بینندهای میرباید. گویی آنجا جهان دیگریست که در هارمونی زیبای رنگهای بهاری در حال غرق شدن است.
فرزندان زیادی داشت. هر سال عید تمام دخترها، پسرها، و نوهها و عروسها به آنجا میرفتند و در تمام طول نوروز صدای خندهها و شادی آنها تمام فضا را پر میکرد.
نامش خاتون بود.، ولی او را «دا» میخواندند که به گویش بختیاری یعنی مادر. مادربزرگش از نوادگان نادرشاه افشار بود. با اینکه پیرزنی فرسوده شده بود، ولی هنوز منش شاهانه خویش را که با رسوم بختیاری تلفیق شده بود، فراموش نکرده بود.
«دا» آن سال بسیار منتظر ماند، ولی هیچکدام از فرزندانش به آنجا نیامدند. اتفاقی بیسابقه بود. نگران شد و به همه آنان تلفن زد، اما هیچیک از آنان جواب تلفن پبرزن را ندادند. برای اولین بار، آن سال عید را بهتنهایی گذراند. دیگر بهتنهایی عادت کرده بود.
طبق معمول یک روز که مسیر رفتن به قبرستان روی تپه بود، گلهای بابونه سفید مانند بلور برایش جلوه کرد. آنان را چید و به راه خود ادامه داد. روی تپه، بر روی قطعهسنگی در کنار قبرهای کهنه و شکسته نشست. درحالیکه از طبیعت زیبای تمبی لذت میبرد، چیزی توجهاش را جلب کرد. یک سنگ قبر جدید! یعنی چه کسی به تازگی مرده است؟! تعجب کرد از اینکه چرا تابهحال آن را ندیده. با کنجکاوی خم شد. چشمانش را تنگ کرد تا روی آن را بخواند. رویش نوشته شده بود «خاتون افشار»!
معجزه خنده
در تب و تاب روزگار، در تمام بیمهریهای شب و سیاهیهای روز بهظاهر روشن، در میان تمام خطوط هندسی این جهان مادی، من بودم و خودم و نوری آزاردهنده که از میان پردههای بهظاهر ضخیم اتاقم، بهزحمت رد میشد تا به چشم من بخورد و در میان آن تاریکی مطلوب، آزارم دهد. گاهی به این فکر میکنم که همزمانیهایی در هستی وجود دارد که تنها برای آزار بیشتر من طرحریزی شده؛ درست مانند نور همین آفتاب که مشخصاً تنها به دنبال اذیتکردن من است.
در تنهایی و ناامیدی خود در دریایی از اندوه غوطهورم. در میان این ملحفههای سیاه و چرکین بهظاهر تمیز رختخوابم غوطهورم، حتی این پارچههای سفید هم بدن عریانم را آزار میدهند.






Salar
در تاریخ
فوق العاده بود