✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب مرد تنها و زن سحر آمیز نوشته جناب آقای علی ولایی را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
چشمانم را باز کردم و از پنجره خانه ام که رو به خیابان بود، مرکز شهر را تماشا می کردم. راکدبودن هوای داخل حس خفگی به من می داد، پنجره را باز کردم، قبل از ورود هوای تازه به خانه صدای شلوغی جمعیت به داخل وارد می شد. ربعی از ساعت از روز باقی مانده بود. چراغ ماشین های شهر، نورهای تابلوهای تبلیغاتی و راهنماها داشت واضح تر می شد، زرق وبرق وسایل داخل مغازه ها با روشن کردن لامپ های سفید و پرنور دوچندان می شد. چندین نفس عمیق کشیدم.
حس وحال خانه ماندن نداشتم، باید بیرون می رفتم که کمی هوا به کله ام بخورد. لباس های تکراری ام که برای خودم زیبا بودند را پوشیدم. حواسم درست سر جایش نبود و داخل خانه را گشتم که کلید را پیدا کنم.
لبه پنجره را به سرعت نگاه کردم، آنجا نبود. وارد اتاق شدم و آنجا را گشتم، نبود. به دستگیره درب نگاه کردم، آنجا هم نبود. دوباره جای اولم بازگشتم، روی لبه پنجره را نگاه کردم، همان جا بود؛ درست روبه روی چشمانم. به خاطر سهل انگاری ام چند دقیقه از وقتم را برای گشتن دنبال کلید در خانه از دست داده بودم، کمی عصبانی شدم و سریع جوراب و کفش پوشیدم و بیرون رفتم.
کار خاصی نداشتم، تنها خواستم قدم بزنم و هوا بخورم. به یک مغازه میوه فروشی نزدیک شدم، بوی میوه های تازه آن در هوای آنجا پخش شده بود و آدم را وسوسه می کرد که به جز بوی خوبش طعمش را بچشد.
وارد مغازه شدم و کمی میوه به دلخواه خودم انتخاب کردم؛ چند عدد سیب و دو سه تا آلو و کمی انار. قیمت هایشان یکی بود، از هرکدام اندکی برداشتم و خریدم. همین طور که قدم می زدم، یکی از دوستانم را دیدم، چند نان تازه در دست داشت و به سمتم آمد، سلام و احوال پرسی کردیم. گفت چطور به بازار آمده ای؟ کار خاصی داری؟
گفتم، آره. باید بروم لباس بخرم در مغازه ای چند خیابان آن طرف تر. عجله دارم، من باید بروم، فعلاً…
دوستم با تعجب گفت، باشه… خدا نگهدار.
من که کار خاصی نداشتم و تنها برای اینکه خانه نباشم، بیرون آمده ام، اما حوصله حرف زدن و در جمعیت رفتن را اصلاً نداشتم، ولی نمی دانم چرا همین را به دوستم نگفتم… و به او گفتم که برای خرید آمده ام.
کمی جلوتر رفتم و به یک صندلی که کنار خیابان بود، رسیدم. میوه ها را روی آن گذاشتم و نشستم، بدون کلمه ای حرف زدن یا حرکت اضافه ای، تنها داشتم به شهر و شلوغی نگاه می کردم. عصبانیتم را در خانه برای پیداکردن زودتر کلید و عجله بی هدفی که داشتم، به یاد آوردم.
پیش خودم گفتم: عجله برای چه بود؛ وقتی نه کسی منتظر تو بود، نه خریدی داشتم و نه….
آن قدر در همین فکر پوچ و بیهوده فرو رفته بودم که خیرگی چشمانم، تمام دیدم را تار و مبهوت می کرد، حتی آنجایی که نگاه می کردم را به خوبی نمی دیدم، بی قیدوشرط داشت مرا از زندگی و زمان حالم جدا می کرد.
لحظه ای به خودم آمدم، تمام جمعیت را یکدست و متحد می دیدم. به طریقی می دیدم انگار من تنها و جا مانده ام و همه با هم آشنا و برای دورهمی بیرون آمده اند. گویا من تنها تماشاچی و نظاره گر بازی ای بودم که هیچ استعداد و توانایی ای در آن ندارد؛ حتی نمی دانم به چه می نگرم.
بی هدف دوباره بلند شدم و میوه هایم را برداشتم که قدم بزنم، رو به خیابانی کردم و وارد آن شدم، اصلاً نمی دانستم کجا می روم یا چرا می روم! تنها راه می رفتم و ذهنم درگیر تهی شدن می شد، همیشه حس می کردم چیزی را جا گذاشته و گم کرده ام.






هنوز بررسیای ثبت نشده است.