✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب نیمه ی تاریک یک رویا نوشته سرکار خانم فلورا نور را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
صدای راه بلدها را میشنیدم که میگفتند زود زود قدم بگذارید که برسیم. تقریباً یک ساعت در مسیر خط آهن راه میرفتیم. راه بلدها می گفتند که داخل خاک مقدونیه شده ایم به راه خود ادامه دادیم یکی گفت صدای قطار می آید. دو طرفه راه قطار بلند بود و آب دریاچه مانع پیشروی می شد. یک تونل روبه رویمان بود. اگر از تونل عبور میکردیم به خشکه یعنی جنگل میرسیدیم همه دوش به دوش میدویدند کسی به کس دیگر نگاه نمی کرد. هر کس به
غم خود بود اما من به فکر فامیلم بودم
قطار با ما فاصله کمی داشت همه از تونل عبور کردیم و به دو طرف تقسیم شدیم طرفی که من و خواهرم بودم باقی همه بیگانه و طرف دیگر فامیلم بودند. به دو طرف خط آهن بودیم؛ منتظر اینکه قطار بگذرد. خواهرم را محکم بغل کرده بودم صدای گوش خراش قطار و بادی که به سرعت میوزید را
شنیدم به سختی خود را نگه داشتیم قطار عبور کرد.
با صحنه ای که اصلا انتظارش را نداشتم روبه رو شدم. فقط گفتم خدایا چرا؟ رفتم طرف فامیلم مادرم چیغ میزد پدرم هم تکانش میداد و نامش را صدا می زد، اما جواب نمیداد. دستم را روی صورتش گذاشتم و نامش را صدا کردم با خواهرم خود را به او رساندم خیلی صدا کردم جواب نمی داد. نفسم بند شد. دیگر طاقت نداشتم همه مسافرها بالای سرمان جمع شده بودند. میدیدند پرویزم هم افتاده و گریه نمیکند و فقط برادر را نگاه میکند. صدای مادرم
به گوشهایم است پارسا برخیز تو اینقدر نامرد نیستی برخیز مادرت را نترسان او جوابی نمی داد دیگر هیچ توانی برایم نمانده بود. کاش من جای پارسا بودم صدای راه بلد را شنیدم که با قاچاق بر صحبت میکرد گفت: یکی
از مسافرمان اولادش مرده
چهار طرفم را نگاه میکردم خدایا کدام مسافر اولادش مرده؟ کسی را
نمی دیدم همه دنیا بالایم تاریک شد دیدم که پارسای گلم پرپر شد. مثل یک
پروانه زیبا رفت به آسمانها دیگر با ما نیست پدرم گوشه ای نشسته بود و
گریه میکرد مادرم پیش پارسا به زانو مانده بود و شوک دیده پارسا را نوازش
می کرد و برایش لالایی میخواند شگوفه را دیدم که پروانه و پرویز را بغلش
گرفته مادرش به مادرم تسلی میداد و اشک میریخت. همه مسافران برای
رفتنش قلبم را به آتش کشید با ناله و گریه و چیغ گفتم برخیز پارسای گلم وقت این کارها نیست باورم نمیشد باورش هم خیلی سخت بود. هرچه گریه زاری کردیم نشد که نشد فکر کردم شاید این اتفاق یک کابوس وحشتناک باشد. پارسا خیلی کوچک بود و با رفتنش همه را متأثر کرد. بالای جسم بی روح پارسا می گفتم پارسا جان خواهر بلند شو تو مرد خانه بودی تو زیباترین مرد
برایم بودی تو امید من و فامیل بودی تو بازوی پدر بودی. پارسا جان بلند شو
صورت ماهگونه اش را میبوسیدم و میگفتم چشمانت را باز کن ولی نکرد
چشم های غرق در اشک ناله و زاری ام حریف جسم بی روح او نشد. دیگر بیدار نشد. این چه امتحان سختی هست این چه غم بزرگی هست تا آخر عمر داغدار او هستم. پدر و مادرم پسرشان را جلوی چشمانشان از دست دادند. دنیای بی رحم به کوچک و بزرگ ترحمی ندارد داغ از دست دادن جوان خیلی سخت






هنوز بررسیای ثبت نشده است.