قوانین استفاده
✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
توضیحات مختصر محصول
کتاب همان جا که نیاکانمان خاطره ساختندکتاب همان جا که نیاکانمان خاطره ساختند نوشته جناب آقای امیرعلی مهاجری را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
«همانجا که نیاکانمان خاطره ساختند» سومین رمان منتشرشدهی امیرعلی مهاجری است؛ روایتی از زمان، حافظه و عشقی که همیشه فکر میکنیم برایش وقت هست…
اما معمولاً زود دیر میشود!
این رمان، سرگذشت دو نسل از دو برههی متفاوت تاریخی را بهصورت موازی روایت میکند؛ دو نسل که هرکدام به شیوهی خود، درگیر دستاندازهای زندگی، تعلیقهای زمانه و تعویقِ خواستههای قلبیشان هستند. آدمهایی که گمان میکنند هنوز فرصت دارند برای عاشق شدن، برای انتخاب، برای فکر کردن به خودشان؛ بیآنکه بدانند زندگی، منتظر تصمیمهای نیمهکاره نمیماند.
سرنوشت این دو نسل، آرام و تدریجی، در امتداد یک قرن حرکت میکند و در نقطهای ناگزیر به هم میرسد؛ جایی که گذشته، بیاجازه، به اکنون پا میگذارد و پرسشی اساسی را پیش روی نسل جوانتر میگذارد:
آیا میتوان از خاطرات نیاکان درس گرفت، یا تاریخ محکوم به تکرار خویش است؟
داستان در اقلیم مهگرفته و رازآلود گیلان میگذرد؛ سرزمینی که طبیعتش، خود به شخصیتی زنده در متن بدل میشود. رمان، با عبور از فراز و فرودهای اجتماعی، عاطفی و تاریخی صد سال گذشته، نشان میدهد چگونه تعویقِ عشق، گاهی به یک زخم جمعی بدل میشود؛ زخمی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
«همانجا که نیاکانمان خاطره ساختند» رمانی است دربارهی فرصتهایی که جدی گرفته نشدند، عشقهایی که به «بعداً» موکول شدند، و این حقیقت ساده و تلخ که بعضی دیر شدنها، زودتر از آنچه فکر میکنیم از راه میرسند.
در بخشی از رمان میخوانیم که:
بازی خاموش دو نفره / تابستانهای گیلان
تابستان به تابستان، شوق دیدن موسیو وارطان و آن خانهی روستایی در دلم جوانه میزد. بوی خاک نمزده، درختان پرتقال، و صدای خندههای از دور. اما مهمتر از همه، آیلین بود؛ دختری که هیچوقت نفهمیدم دوستم دارد یا نه، و همین ندانستن، هر تابستان مرا زنده نگه میداشت.
او همیشه کمی دیرتر میآمد، لبخند میزد و با همه سلام میکرد، اما نگاهش از من عبور میکرد. ما هر دو وانمود میکردیم که بیتفاوتیم، اما هر حرکت، هر کلمه و هر سکوت، فریادی بود که هیچکس جز ما نمیشنید.
میدانستم که از عمد این کار را میکند. در عین بیتوجهی، تمام تلاشش را میکرد تا توجه مرا جلب کند. از کودکی این بازی میانمان ادامه داشت؛ بازی سکوت و غرور، نگاهی دزدکی، کلامی نصفه، احساسی پنهان.
آیلین برایم بااهمیتترین بیاهمیت دنیا بود. هر تابستان که میگذشت، فقط منتظر یک لحظه بودم: لحظهای که سکوتش بشکند، نگاهم کند و بگوید «بمان». اما هرگز نگفت. و من هنوز همان پسر یازدهسالهام که نمیداند چرا دوست داشتن، اینهمه درد دارد.
نمایش بیشتر






هنوز بررسیای ثبت نشده است.