✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب و اما تو نوشته جناب آقای سعید جلالت را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
پیشگفتار
شاعری، حس غریبی است و شبیه نوعی الهام پاک. وقتی احساسی عمیق و وسیع در وجود شاعر غلیان میکند، میچرخد و اوج میگیرد.
کلمات با همان ظرف اندک و محدودشان، جرعههایی از آن احساس را بر میدارند و مرتب و موزون کنار هم مینشینند تا این شور و شوق را بر صفحات روزگار جاودانه سازند.
هر شعر، شرح احساس و حالتی تازه است. باغی که ما را به حال و هوای گرم خود دعوت میکند و روحمان را در گوشههای شورانگیز خود، مهمان میسازد.
«و اما تو»، شرح شوریدگیها، خلوتها، حال و مقام ها، شیداییها و رنجهاییست که شاعر با نگاه عمیق و دقیق و جان آگاه و پرهیاهوی خود، آنها را به نظمی موزون و گوش نواز کشیده است تا دل تنهاییتان تازه شود.
به نام رکعت اول، سلام، تنهایی
بگو اسیر هوای کدام تنهایی؟
بسان سایهی مرگی مداومی اما
همیشه سایهتان مستدام؛ هر جایی
مسلماً ز پی یک هوا هوس آمد
غرور و نکبت و این ننگ و نام؛ رسوایی
دلم تبلور عشق است و باز تنها دل
بدون تو چه بهار و کدام شبهایی؟
چرا سراغ مرا از خودم نمیگیری
منی که شد به لبانم حرام؛ دریایی
مرا اسیر خودت کردهای مدام و خودت
برای زخمه به زخمم، مدام می آیی
دوباره رکعت آخر؛ دوباره خاطرهها
دوباره بعد تشهد، سلام، تنهایی.
سر به دیوار عدم بگذار و فکرش را نکن
دست در دست قلم بگذار و فکرش را نکن
کهنه زخمی مانده بر روح پریشانم نمک
روی چشمان ترم بگذار و فکرش را نکن
مردهی پوسیده در قبرم؛ مکن سلاخیاش
پا برون از شهر غم بگذار و فکرش را نکن
تک درختی در میان دشت سوزانم ولی
تیشهات را بر تنم بگذار و فکرش را نکن
رود مغرورم که در صحرا نگیرد خانهای
بیهیاهو میروم. بگذار و فکرش را نکن
سر به دیوار عدم بگذار و فکرش را نکن
آتشی در باورم بگذار و فکرش را نکن
وقتی که نگاهت به نگاهی نگران است
دیگر ز چه پرسم که دلت با دگران است؟
دوشینه برِ دوش کسی دوش نهادی
«چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است»
چشمان غزل پرورت ای کاش نفهمد
بیتالغزلم جای مماشات جهان است
چون ماهی به یک تُنگِ ترکخورده اسیری
این زندگی خالی ز نشاط و هیجان است
باید ز تو جویند و بخواهند و بپرسند
نبض من اگر فاقد حس و ضربان است
بردار سر از سجده که خود را بشناسی
بردار سر از سجده که عالم نگران است
وای اگر در شعر این دیوانه بگذارم تو را
یا چو یوسف دست اهل خانه بسپارم تو را
از سرانگشت خیالت تا ثریا بعد از آن
با همان خشت کجم رندانه میبارم تو را
اضطرابی لای موهای نسیم نیمه شب
رخنه کرده زانکه در کاشانه میدارم تو را
رقص دامانت حضور صبح بر بام شفق
روی صحرای لبم چون دانه میکارم تو را
بین گلها میروی هم؛ باغ مجنون میشود
صبر کن تا دامن از پیمانه بردارم تو را






هنوز بررسیای ثبت نشده است.