✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب عروسک گردان نوشته سرکار خانم اسماء نظری مقدم را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
کتاب عروسک گردان نوشته سرکار خانم اسماء نظری مقدم منتشر شده در نشر متخصصان.
دربارهی کتاب عروسکگردان:
«پریماه» دانشجوی جوانی است که اواخر شب مورد اصابت گلوله قرار میگیرد. او در حال جان دادن به یاد هشدارهایی درمورد دور شدن از «بهاوند» همدانشگاهیاش که با رفتارهایی بیمهابا و مخرب یکی از کلاسهای مهم دانشگاه را به تعطیلی کشانده است میافتد. حال به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش است که چه چیزی او را در گرداب مرگ افکنده است؟ آیا همان کسی که پریماه از اولین نگاه…
بخشی از متن کتاب عروسکگردان:
تاریکِ تاریک، دبه بنزین را برداشته بود، محکم به عقب کشاندش و محتویاتش را پرت کرد بر روی هیبت دانشگاه! تنها شعلهای کوچک لازم بود. در آن تاریکی خیر و شر، زیبا و ناپسند، صلاح و تباهی… همهچیز یک جور به نظر میآمد. مشعل باید روشن میشد تا فرق خوب و بد را میفهمیدم. وجودم آتش گرفت و شعلهها زبانه کشید…
با یک حرکت سمت خود کشیدم. درست فرا رویش. در میان صدای ممتد ریختن آب سماور بر کف زمین واژههایش مهمان ناخواندهای بود که بدموقع غافلگیرت کند.
اطاعتی کوکورانه بود یا میتوانست ویژه من باشد؟ میچرخاندم و از طرحهایی که روی صفحه کشیده میشد لذت میبردم. همدم گفت: «همنوا شو با طبیعت دختر. اگر بخواهی خیلی خیالباف باشی کارت در این دنیا ساخته است!»
ساختمان سلف را بایستی به چالش میکشیدم آنجا ماندنش و آنطور ماندش دیگر روا نبود. باید آن را فرو میریختم از ریشه. تکتک آجرهایش را که مبین زیادهخواهی بود، آن آجرهای گستاخ و ویرانگر را باید نابود میکردم؛ زیر پای درختان و گلها کشیدمشان. درختها از جای برخاسته بود، گلها در هوا بلند شده بود و آواز سر میدادند؛ با غرور و مستی بر روی آجرها قدم میزدند. آنجا همهچیز متفاوت شده بود. آدمیان حضور نداشتند. فقط گل بود، درخت، پیروزی و سرمستی.
دستم را میکشید. نباید زیاد به آنجا خیره میماندم. سالن بزرگی بود. دیوارها… روی دیوارهایش مجسمش میکردم.
گفتم: «تمرینات را حل کردهام. حالا که اینجا نشستهایم.»
همدم میگفت: «پدرت چشم انتظار توست. وقتت را بیخودی تلف نکن!»
حرفهای سوشیان را میزد. دستش را گچ گرفته بودند و هربار که میدیدمش یاد تابلوهای اعلانات میافتادم.
«چرا دلت میخواهد آدم خوبی باشی و این همه اصرار میورزی دیگران نیز درموردت چنین تصوری داشته باشند و تلاش میکنی آنها نیز مانند تو باشند… خوب… بد شو! چه میشود؟»
کنارم نفسی تازه کرد. به طرف صورتم سرش را پایین آورد. داشت دقت میکردم به چهرهام.
«میدانم خانهات این اطراف نیست. نمیدانم چه طور سر از این کافیشاپ در آوردهای اما میدانم خواسته مهمی از من داشتی. خواستهات را نگفته داری میروی؟»
دستانم را سخت به هم میفشردم. با چشمانی که آثار گریه در آن هویدا بود به او نگاه کردم و گفتم: «خواستهام این بود که بگذاری…» خواستهام را بس مضحک دیدم. نفسم به زحمت بالا میآمد. انگار نفس بعد را برای کلمه دوم کم میآوردم. «بگذاری…»






علیرضا
در تاریخ
به نظر می رسد کتاب با دقت ویراستاری نشده، به این جمله که از نمونه می آورم دقت کنید: “داشت دقت میکردم به چهرهام”. واضح است که جمله غلطی است و وجود آن در نمونه کتاب تبلیغی منفی برای آن به حساب میآید، حال آنکه به نظرم کتابی خواندنی و وزین است