✅خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است. ✅بعد از خرید محصولات دانلودی، لینک دانلود در اختیار شما قرار خواهدگرفت و هر گونه فروش در سایت های دیگر قابل پیگیری خواهد بود. ✅بعد از خرید کتاب های فیزیکی، سفارش شما ثبت و آماده ارسال میشود.
- دسترسی به محصولات دانلودی به صورت مادامالعمر (طرح جلد، موکاپ، قالب صفحه آرایی)
- بستهبندی ضدآب برای ارسال کتاب های خریداری شده
- تمامی کتاب های نشر متخصصان به صورت فیزیکی هستند.
کتاب سیرک موسیو لوموند نوشته جناب آقای رضا رمضانیان را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
پردهی اول؛ شروع داستان
در تاریکی صحنه، صدای پای مارتا که از این سو به آن سو در حال دویدن است شنیده میشود. حلقهی آتشی وسط صحنه روشن است.
صدای همهی اعضای سیرک: بپر مارتا… بپر زود باش… نترس مارتا.
سارا: اگه میخوای با هم برگردیم خونه، بپر.
گرتا: بپر دخترک زشت. اگر امشب شام میخوای باید از اون آتیش رد بشی وگرنه باید تا صبح با شکم گرسنه اسطبل رو تمیز کنی… زودباش.
مارتا(بافریاد): نه… نه.
حلقه آتش خاموش میشود. پُل در حالی که نور دایرهواری دنبالش میکند چند بار از این سمت به آن سمت صحنه میدود.
پل: نیا… نیا… تو رو به پروردگار قسم دنبالم نیا.
پل وسط صحنه میایستد. نور نیز دقیقا روی او قرار گرفته است. آرام پایش را بلند میکند و مثل کسی که میخواهد بیصدا و آرام فرار کند قدمی به سمت راست برمیدارد. با قدم برداشتن او، نور نیز دست او را میخواند و به همان سمت میرود.
پل(عصبانی): گفتم نیا، نمیخوام دنبالم بیای.
پل این بار پای چپش را بلند میکند. نور هم آماده است که با او به سمت چپ برود. پل چند بار حرکت بدن به سمت چپ نشان میدهد اما در لحظهی آخر میایستد و نور که گول خورده است به سمت چپ میرود. پل با صدای بلند میخندد.
پل: گول خوردی. از دستت راحت شدم.
پل به سمت راست صحنه میرود. نور دوباره برمیگردد و به او میرسد. پل عصبانی میشود.
پل: من نمیخوام به زور توی روشنایی باشم. برو دنبال کارِت.
نور به نشانهی نه، تکانی میخورد.
پل: نمیری؟
نور دوباره تکان میخورد.
پل: باشه؛ خودم دست به کار میشم.
پل از دایرهی نور بیرون میرود و نور را با دستهایش به سختی هل میدهد اما نور تکانی نمیخورد. حال پشتش را به نور تکیه میدهد و به دشواری آن را به گوشهای از صحنه میبرد. دستمالی از جیبش در میآورد و درحالی که خندهای از سر پیروزی بر لب دارد، عرق پیشانیاش را پاک میکند.
پل: دیدی؛ و تماااااام.
پل به وسط صحنه میآید. دستها و لباسهایش را میتکاند که دوباره نور به بالای سر او باز میگردد.
پل(با فریاد): نه، نه، نه، تو از یک دلقک هم مسخرهتری.
نور مانند کسی که به شدت میخندد، تکان میخورد. پل که حالا خیلی ناراحت و عصبانی است سعی میکند از داخل دایرهی نور بیرون بیاید، اما هر بار به گوشهای از دایره برخورد میکند و مانند کسی که به دیواری برخورد کرده است برمیگردد. چند لحظهای میایستد و فکر میکند.
پل پانتومیم بازی میکند.
از داخل یقهی لباسش چکشی پلاستیکی را بیرون میآورد و ضربهای به دیوارهی نور میزند. نور با ضربه به سمت جلو میرود و دیوارهی نور از پشت سر به پل میخورد و او نیز به جلو پرت میشود. پل از جیب سمت راست تعدادی میخ بیرون میآورد و بین دندانهایش قرار میدهد.






mohammad
در تاریخ
👏👏
حامی
در تاریخ
عالی 😍یکی از کتاب های بی نظیر استاد رمضانیان هستش .
hamid
در تاریخ
عالی بود
hamid
در تاریخ
عالی بود
موفق باشید
مرتضی تیموری
در تاریخ
باسلام بسیارعالی بود
مرتضی تیموری
در تاریخ
باسلام بسیار عالی هست