خواستم از آینه عبور کنم
دستانم را روی آینه گذاشتم
دستانش مانعم شد
به چشمانش نگاه کردم
چقدر نگاهش غریبه بود
از او پرسیدم
آیا تابهحال کسی خودش را در آینه دیده است؟!
گفت
آیا تابهحال آینهای خودش را در آینهی دیگری دیده است؟!
پرسش دیگری به ذهنم آمد
از او پرسیدم
تو انعکاس منی و یا من انعکاس تو هستم؟!
گفت
آنسوی مرز تو انعکاس منی و اینسوی مرز من انعکاس تو هستم
این بار از او دربارهی گذشتهام پرسیدم
از او پرسیدم
آیا از گذشتهی من خبر داری؟!
گفت
آیا اطمینان داری که آن گذشته را خودت زندگی کردهای؟!
به خودم نگاه کردم
حق با او بود
گذشته را به یاد داشتم
اما آن کسی که آن گذشته را رقم زده بود
در همان گذشته جا مانده بود
این بار او از من پرسید
دیدن را دوست داری؟!
گفتم
آری
گفت
میبینی
گفتم
آری
گفت
آیا پشت چشمانت را هم میبینی؟!
گفتم
هرگز ندیدهام
گفت
پس برای همین است که به آینه نگاه میکنی
به او گفتم
اگر آینه نبود تو اصلاً وجود داشتی؟!
گفت
آینه مرا به وجود نیاورده است
آینه تنها پنجرهای است میان من و تو
اگر آینه نبود
بهجای پنجره میان ما دیوار قرار گرفته بود
به او گفتم
پنجره هم نوعی دیوار است
گفت
بدتر از دیوار است
گفتم
چرا؟!
گفت
وقتی دیوار باشد
آنطرف را نمیبینی
اما وقتی پنجره است
آنطرف را میبینی
اما هرگز نمیتوانی به آن سمت بروی
و این دردناک است
این حرفش درد دلم را تازه کرد
یاد خودم افتادم
که آرزوی رفتن را داشتم
اما نمیتوانستم
به او گفتم
همهی ما زندانی هستیم
فرق نمیکند زندان چقدر باشد
همهی ما تا ابد زندانی هستیم
به او نگاه کردم
او هم به من خیره شد
سکوت کردیم
اندکی که گذشت
من دستانم را مشت کردم
او هم دستانش را مشت کرد
دستانمان را با سرعت به سمت هم حرکت دادیم
آینه شکست
دیگر نه من او را میدیدم و نه او من را میدید
تنها خونی بهجا مانده بود از هردوی ما
خونی در لابهلای ترکهای آینه…
محمد
در تاریخ
واقغا کتاب جالبی بود ❤️ ❤️ ❤️
فاطمه دانش
در تاریخ
طراحی جلد فوق العادسسسسسس 😍